تبليغاتX
نسیم حیات
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...

 

 

 

"به نام او "

 

 

  بارها نوشتم که قلم دیگر یاریم نمی کند ، نوشتم که سخت است دیگر نوشتن از دل و دردهای دل .

 

نوشتم که ماندن ناممکن است و رفتن دشوار ...!

 

اما ... اما تاکنون چنین سختی نوشتن از دل و دلدادگیش را لمس نکرده بودم .

 

تو می روی بی آنکه بیندیشی به ماندنم بی تو !

 

تو می روی بی آنکه بدانی بی تو هم با توام !

 

تو میروی تا من ناله ی :

 

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را ...

 

سر دهم .تو می روی تا من همیشه منِ بی تو بمانم !

 

خودخواهیت را باور ندارم .

 

نا مهربانیت را نیز !

 

اما تو خودخواهانه با من نامهربانی می کنی و

 

می روی !

 

بگذار بشکند و فروبریزد آنچه من ساخته ام با تو !

 

بگذار فراموش کند روزگار بودنت را با من !

 

بگذار بر این گمان بمانم که رفتنت تنهایم می کند !

 

بگذار ... بگذر .... !

                     

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 3:12 PM  توسط فرشته  | 

 

"به نام او "

 

ساغرازدست ظریف تو گناهی نبود

جزسرکوی تو ای دوست پناهی نبود

 

درامید زهر سوی به رویم بسته است

جز در میکده ، امید به راهی نبود

 

آنکه ازباده ی عشق تو لبی تازه نمود

ملک هستی بر چشمش پر کاهی نبود

 

گر تو در حلقه ی رندان نظری ننمایی

به نگاهت که در آن حلقه نگاهی نبود

 

جان فدای صنم باده فروشی که برش

هستی و نیستی و بنده و شاهی نبود

 

نظری کن که نباشد چو تو صاحب نظری

به مریضی که در او جز غم و آهی نبود

 

عاشقم عاشق دلسوخته از دوری یار

در کفم جز دل افسرده گواهی نبود

 

     

               

 

 

تقدیم به تو ... تویی که میدانم خوشنود خواهی شد وقتی بخوانی .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 4:19 PM  توسط فرشته  | 

 

"به نام او "

 

بهار دیگری آمده است
آری       
اما
برای آن زمستانها که گذشت نامی نیست

بنفشه ها را فرستاده ام
تا بدانی
این بهار هم به تو فکر می کنم.

 

                         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 4:9 PM  توسط فرشته  | 

 

"به نام او "

 

پس از لحظه های دراز

بر درخت  خاکستری پنجره ام برگی رویید

ونسیم سبزی تارو پود خفته ی مرا لرزاند .

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم

که براه افتادم .

 

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم .

 

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت

وهنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم .

 

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت :

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد ،

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

ولنگری در مرداب ساعت یخ بست .

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 9:47 PM  توسط فرشته  | 

به نام او

ذره ذره میسوزد آرام ... بی صدا ؛

هر قطره ی اشکش نشان فریادیست بی صدا که از عمق آتش وجودش سر بر می آورد .

میسوزد و در سوختنش راضی است سر به مُهر .

میسوزد و میسازد .میسازد و میسوزد.

روزهاست که کار دل همین است .

روزهاست که دل شمع است و سوختن کار او .

روزهاست که پروانه ها دیگر رسم عاشقی در سر ندارند .

شمع اب میشود ذره ذره .

دل می میرد اندک اندک .

و عشق .... !!!؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 9:30 PM  توسط فرشته  |