|
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...
|
"به نام او "
بارها نوشتم که قلم دیگر یاریم نمی کند ، نوشتم که سخت است دیگر نوشتن از دل و دردهای دل .
نوشتم که ماندن ناممکن است و رفتن دشوار ...!
اما ... اما تاکنون چنین سختی نوشتن از دل و دلدادگیش را لمس نکرده بودم .
تو می روی بی آنکه بیندیشی به ماندنم بی تو !
تو می روی بی آنکه بدانی بی تو هم با توام !
تو میروی تا من ناله ی :
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را ...
سر دهم .تو می روی تا من همیشه منِ بی تو بمانم !
خودخواهیت را باور ندارم .
نا مهربانیت را نیز !
اما تو خودخواهانه با من نامهربانی می کنی و
می روی !
بگذار بشکند و فروبریزد آنچه من ساخته ام با تو !
بگذار فراموش کند روزگار بودنت را با من !
بگذار بر این گمان بمانم که رفتنت تنهایم می کند !
بگذار ... بگذر .... !

"به نام او "
ساغرازدست ظریف تو گناهی نبود
جزسرکوی تو ای دوست پناهی نبود
درامید زهر سوی به رویم بسته است
جز در میکده ، امید به راهی نبود
آنکه ازباده ی عشق تو لبی تازه نمود
ملک هستی بر چشمش پر کاهی نبود
گر تو در حلقه ی رندان نظری ننمایی
به نگاهت که در آن حلقه نگاهی نبود
جان فدای صنم باده فروشی که برش
هستی و نیستی و بنده و شاهی نبود
نظری کن که نباشد چو تو صاحب نظری
به مریضی که در او جز غم و آهی نبود
عاشقم عاشق دلسوخته از دوری یار
در کفم جز دل افسرده گواهی نبود

تقدیم به تو ... تویی که میدانم خوشنود خواهی شد وقتی بخوانی .
"به نام او "
بهار دیگری آمده است
آری
اما
برای آن زمستانها که گذشت نامی نیست
بنفشه ها را فرستاده ام
تا بدانی
این بهار هم به تو فکر می کنم.

"به نام او "
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
ونسیم سبزی تارو پود خفته ی مرا لرزاند .
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم .
پس از لحظه های دراز
سایه ی دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم
که براه افتادم .
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت
وهنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که براه افتادم .
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت :
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد ،
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
ولنگری در مرداب ساعت یخ بست .
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
ذره ذره میسوزد آرام ... بی صدا ؛
هر قطره ی اشکش نشان فریادیست بی صدا که از عمق آتش وجودش سر بر می آورد .
میسوزد و در سوختنش راضی است سر به مُهر .
میسوزد و میسازد .میسازد و میسوزد.
روزهاست که کار دل همین است .
روزهاست که دل شمع است و سوختن کار او .
روزهاست که پروانه ها دیگر رسم عاشقی در سر ندارند .
شمع اب میشود ذره ذره .
دل می میرد اندک اندک .
و عشق .... !!!؟؟
