|
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...
|
به نام او
چه دلپذیر است بار سفربستن برای آمدن به کوی تو ....
چه زیباست دل دل کردن کبوتردل برای پرگشودن به سوی تو ...
چقدرحقیرند و کوتاه فرسنگ ها راه وقتی چشم میدوزی به گنبد که نورملکوتی اش
مجذوبت میکند و تو را آسیمه سر و آسیمه دل به سوی خود می خواند ...
هنوز مست و مدهوشم ازعطر دلاویزی که مشام جان را می نوازد آن هنگام که
گامهای خسته ی دل قدم در حریم امن حرمت می گذارند.
دل بی تاب است برای آمدنی دوباره .... برای دیدن عشق بازی چشم ودل .... برای
سپیده های سراسر عشق و شعور ... برای کبوترهای سرمست از هم جواری کوی
غریب دل عاشقان ... هنوزهم در گوش دل و جان صدای بال کبوتر می آید ... هنوز
هم نقاره چی ها می نوازند برای طلوعی تازه ...و غروبی دوباره ...
هنوز ... وتا همیشه ی ایام هنوز هم مشتاقم ... مشتاق تر از پیش ... که بخوانیم
دوباره ...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

خدایا راز این بودن در چیست ؟ خدای من ، معبودم ، والاترینم ؛
بگو که چیست در این ماندن ؟ چیست در این زیستن ؟ خدایا در خود گمم ودردنیا
ناپیدا ؟ چون ماهی در اقیانوسی بی انتها ... چون عابری خسته در جاده ای بی پایان .
تنهاترین یارم ؛ سپری کردن روزها را زندگی نام نهاده ام وطی شدن سالها را نام عمر.
آنها که هم مسیرم میشوند نام دوست می گیرند و مسیر که طولانی میشود نام دشمن.
شادی ها که درقلبم رامیزنند همه را درآنها شریک می خواهم ولی غم که بیاید تمامی
دستهای محبت دربرویم می بندند ...
خدایا بهار می آید و همه جا رنگ طراوت می گیرد ومن هنوز در خمودگی پاییز.
تابستان ازراه می رسد و درخت ها به بارمی نشینند ومن هنوزدرانتظار یک جوانه.
خزان از راه میرسد و من هنوزخموده از پاییز گذشته همچنان خشک و بی برگ.
زمستان میرسد سرد سرد و تمام وجود سرمازده ام را قالبی نو از یخ می پوشاند.
خدایا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کی پاسخ می دهی به انبوه سوالهای بی پایان عمرم ؟
