تبليغاتX
نسیم حیات
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...

 " به نام او "

 

 

" پایان من و آغاز تو "

 

 

یک تصویرم در یک قاب چوبی بر دیوار حرم امام زاده ای گمنام ، که زیراین

 

مناره ی باریک و بلند فیروزه ای به تیغ خلیفه ای پنهانی به شهادت رسیده است

 

و در این جامدفون شده ، و کسی از سرنوشتش آگاه نیست . چشمان تصویرفروهشته

 

 است ونگاهش را بر لوح آرامگاه شهید دوخته ، و در حالیکه سطوری را که بر

 

لوح "حک شده "است می خواند بر آن ثابت مانده و از حرکت باز ایستاده است ...

 

 چنین شده است و چنین خواهد بود و دیگر هیچ .

 

ای خواننده ی عزیز نوشته های من ! شما از یک تصویر چه می خواهید ؟

 

قابی که بر دیوار حرم میخکوب شده است ، چشمی که بر سنگ قبر شهید گمنامی

 

برای ابد ثابت مانده است ؟ پس از این مرا کمتر خواهید دید .وچون خضر که دست

 

 موسی را رها کرد و بی آنکه سخنی گوید ، غیب شد ، من نیز تلاطم ها و کشاکشهای

 

 حیاتم روحم ، ناگهان در چهارچوب یک قاب عکس منجمد شد و بر دیوار حرم ،

 

 بالای سر گورشهیدی گمنام و از خویشاوندان علی (ع) که دراینجا به تیغ خلیفه یی مدفون

 

گشته است ، میخکوب شد و چشمانش برای همیشه از جنبش باز ایستادند و مردند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 5:55 AM  توسط فرشته  | 

" به نام او "

خورشید چهره در نقاب شب می کشد ... ماهتاب می تابد ... و تو ... نمی آیی !

باران زمین را تر می کند ... گل ها می شکفند ... می پژمرند ... و تو ... نمی آیی !

پیله ها تنیده می شوند ... پروانه ها بیرون می آیند ... برخی اما در پیله می مانند ...

و تو نمی آیی !

دردها به جان می افتد ... درمان می شود ... اما زخم سینه درمان نمی شود ... و

تو ... نمی آیی !

دل به اشتیاق تو می تپد ... اشک به شوق تو  می جوشد ... و تو ... نمی آیی !

شانه های فراق افتاده تر ... لب های نیاز تشنه تر ... چشم های انتظار گریان تر ...

و تو ... نمی آیی !

آدینه ها غریب تر از پیش آمدنت را به نظاره نشسته اند ... و منتظران حیران تر ... !

سحر خیز مدینه کی میایی ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/18ساعت 7:34 AM  توسط فرشته  | 

" به نام او "

 

می خوانمت ...

به آوایی بلند برخاسته از عمق حفره های پیچ در پیچ روحی سرگردان و آشفته ....

می خوانمت ...

که خواندن از من است و اجابت از توست ...

می خواهمت ...

که من خواسته ی توام و تو خواسته ی منی ...

می خواهمت ...

که خواستن تو اول است و آخر و خواستن آنچه خواستنی است ...

می خوانمت و می خواهمت ...

که اگر نخوانم و نخواهم دیگر نه ماندن را سودی است و نه رفتن را ...

که اگر نخوانم و نخواهم چون راکدترین مرداب ها هم آغوش مرگ خواهم شد ...

می خوانمت به هر نامی و هر زبانی و می خواهمت به هر شیوه ای و به هر زمانی ...

اجابت کن مرا که تو اوج خواستن منی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 6:53 AM  توسط فرشته  |