تبليغاتX
نسیم حیات - ...!
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...

 

"به نام او "

 

پس از لحظه های دراز

بر درخت  خاکستری پنجره ام برگی رویید

ونسیم سبزی تارو پود خفته ی مرا لرزاند .

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم

که براه افتادم .

 

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم .

 

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت

وهنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم .

 

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت :

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد ،

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

ولنگری در مرداب ساعت یخ بست .

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 9:47 PM  توسط فرشته  |